چو گلدان خالي لب پنجره پر از خاطرات ترك خوردهايم
اگر داغ دل بود ما ديدهايم اگر خون دل بود ما خوردهايم
تا پای جان!
تا پاي جان تلاش كردم كه عاشقش بمانم. تا مرز مرگ تلاش كردم كه به عشق باور داشته باشم.
او كه باور نداشت،
عشق مرد.
حيف از من، حيف از عشق.
سلام عزيز مهربون، اجازه هست بشم فدات؟
اجازه هست تو شعر من، اثر بذاره خندههات؟
شب كه ميشه يواش يواش، با چشمك ستارههاش
اجازه هست از آسمون، ستاره كش برم برات؟
اجازه هست بياي پيشم يه كم بگم دوست دارم؟
تو هم بگي دوسم داري بارون بشم دل ببارم
بريم تو باغ اطلسي بيرنج و درد بيكسي
بهت بگم اجازه هست گل روي موهات بذارم؟
اجازه هست خيال كنم، تا آخرش مال مني؟
خيال كنم دل منو، با رفتنت نميشكني
اجازه هست خيال كنم، بازم مياي ميبينمت
با اون چشاي مهربون، دوباره چشمك ميزني؟
طپش طپش با چشمكت، غزل بگم براي تو
با اتك به عشق تو، تو زندگي برم جلو؟
هرچي بگي، نه نميگم، جونم بخواي برات ميدم
هرچي ميخواي بهم بگو، فقط بهم نگو برو
اجازه هست بازم توخواب، بوس بكارم كنج لبات
يه شعر تازهتر بگم، به ياد شرم گونههات
نشونيتو بهم ميدي؟ تا پنهون از چشم همه
ورق ورق نامه بدم بازم برات
هميشه مهربون من! نامه رسيد به انتها
فقط يه چيز يادت باشه: بازم به خواب من بيا

من اي صبا ره رفتن به كوي دوست ندانم
تو ميروي به ســلامت سلام ما برســاني
راه بهشت (برگرفته از يك داستان)
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبور از كنار درخت بزرگي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با حيواناتش پيش مي رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تا مردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پيادهروي درازي بود. تپه بلندي پيش رو داشتند. آفتاب تند برآنها ميتابيد. عرق ميريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده، دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. مرد به دروازهبان گفت: روز به خير! اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟ دروازهبان گفت: روز به خير! اينجا بهشت است.
- چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم
دروازهبان به چشمه اشاره كرد و گفت: ميتوانيد وارد شويد و هرچقدر دلتان ميخواهد بنوشيد.
- اسب و سگم هم تشنهاند.
- واقعا متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.
مرد خيلي نااميد شد. چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود به تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعهاي رسيدند. با دروازهاي قديمي كه به يك جاده خاكي با درختاني در دوطرفش بازميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود. مسافر گفت: روز به خير! ما خيلي تشنهايم، من، اسبم و سگم.
- آنجا ميان سنگها چشمهاي هست. هر قدر كه ميخواهيد بنوشيد.
مرد مسافر، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرونشاندند. مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد ميتوانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت.
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست. دوزخ است.
مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند. اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود.
- كاملا برعكس؛ در حقيقت آنها لطف بزرگي به ما ميكنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند.
یا
بر لبانم مهر سکوت زنم؟
آرزوی من ترک لذتهای این دنیا و رهایی نیست
آرزوی من چشیدن طعم همه آنها با توست
خیلی از سرنوشت ها از مرگ هم بدتر است
و بدترین آنها اینکه معنای زندگی ات را از دست بدهی و مجبور باشی ادامه دهی
از میان سالهای بیشمار
از میان هزاران هزار سال
من و تو یکبار همدیگر را ملاقات کردیم
ای معنای زندگی من!
ای سرچشمه پنهان شادی ها!
مگر چقدر از زندگی ام باقی مانده؟
که اینچنین مهرت را از من دریغ میداری؟!
شمع طرب
بس كه جفـــا ز خـار و گـل ديد دل رميـــدهام
همچو نسيم از اين چمن پاي برون كشيدهام
شمع طـــرب ز بخت ما آتـــش خانه سوز شد
گشت بلاي جـــان من عشق به جان خريدهام
خيال تو

صباوقت سحربويي ز زلف يارمي آورد
فروغ ماه مي ديدم زبام قصر او روشن
سراسربخشش جانان طريق لطف و احسان بود
عجب مي داشتم ديشب زحافظ جام و پيمانه
دل شوريده مارا به بو بر كار مي آورد
كه روي ازشرم آن خورشيد درديوار مي آورد
اگر تسبيح مي فرمود، اگر زنار مي آورد
ولي منعش نمي كردم كه صوفي وار مي آورد
دل ميكشد ما را به ويراني

گفتم: تورا به جان و روح همه كساني كه دوستشان داري سوگند، آيا مرا دوست داري؟ گفت: به جان همه آنهايي كه گفتي، دوستت دارم. چرا تا اين اندازه كلافهام!؟ دلم برايش تنگ شده است. براي تنش براي دوست داشتنش.
واي بر من! اين عشق است، اين چنين خانمان برانداز.

با خودم فكر ميكنم: اين تنها باري است كه از هرچه ميكنم، راضيم. اين ديوانگي است كه همه چيز را از جان و دل بخواهي؛ غم را، سرزنش را، شك را. اين عشق است.
مهر گياه ...

خيلي خوشحالم كه دوستت دارم؛ نه اينكه با تو عشقبازي ميكنم. خوشحالم كه عشق مني؛ نه معشوقه من!.
